اینگلیش تودی
اینگلیش تودی
پنج شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۸

درس سیزدهم 504 | لغات درس 13 کتاب 504 با معنی، تلفظ و مثال

درس سیزدهم 504 | لغات درس 13 کتاب 504 با معنی، تلفظ و مثال
3 (60%) 4 vote[s]

لغات درس سیزدهم 504 با تلفظ و معنی

ابتدا لغات درس سیزدهم (13) کتاب 504 واژه ضروری را در جدول زیر همراه با ترجمه و تلفظ مشاهده میکنید. در ادامه نیز هر یک از لغات درس 13 به همراه توضیح و مثال ارائه شده است.

معنی تلفظ کلمه
روزنامه نگار /ˈdʒɜːrnəl-ɪst/ journalist
گرسنگی، قحطی /ˈfæmɪn/ famine
احیا کردن، به هوش آمدن /rɪˈvaɪv/ revive
شروع کردن /kəˈmens/ commence
مراقب، هوشیار /əbˈzɜːrvənt/ observant
به جا آوردن، شناختن، شناسایی کردن /aɪˈdentɪfaɪ/ identify
مهاجرت کردن /ˈmaɪɡreɪt/ migrate
کشتی، شناور، رَگ /ˈvesəl/ vessel
سماجت کردن، پا فشاری کردن /pərˈsɪst/ persist
مه آلود، مبهم /ˈheɪzi/ hazy
نور، درخشش، سوسو /ɡliːm/ gleam
سردبیر، ویراستار /ˈedɪtər/ editor

journalist – /ˈdʒɜːrnəl-ɪst/

معنی: روزنامه نگار
مترادف: reporter – pressman – newsman

There were four journalists covering the murder story.

چهار خبرنگار به موضوع قتل پرداختند.

Barbara’s experience working at a book store wasn’t adequate preparation for becoming a journalist.

تجربه کاری باربارا در کتابفروشی آمادگی کافی برای روزنامه نگاری را برایش فراهم نکرد.

Journalists must have a comprehensive knowledge of the city where they work.

روزنامه نگاران باید در مورد شهری که در آن کار میکنند، اطلاعات جامعی داشته باشند.


famine – /ˈfæmɪn/

معنی: گرسنگی – کمبود شدید – قحطی
مترادف: starvation – great shortage – inadequacy
متضاد: abundance – adequacy

Famine in our village caused the death of one tenth of the population.

قحطی در روستای ما باعث مرگ یک دهم جمعیت شد.

There has been a famine of good writing in the last decade.

در دهه گذشته کمبود شدید نوشتار خوب وجود داشته است.

The rumor of a famine in Europe was purely fiction.

شایعه قحطی در اروپا کاملا غیر واقعی بود.


revive – /rɪˈvaɪv/

معنی: احیا کردن – به هوش آوردن – بازگشت به زندگی با هوشیاری
مترادف: rewake – reanimate – recharge

There is a movement to revive old plays for modern audiences.

به منظور احیای نمایشنامه های قدیمی برای مخاطبان امروزی جنبشی ایجاد شده است.

The nurses tried to revive the heart attack victim.

پرستاران تلاش کردند بیمار سکته قلبی را به زندگی باز گردادنند.

Committees are trying to revive interest in population control.

کمیسیون هایی در تلاشند تا تمایل به کنترل جمعیت را احیا کنند.


commence – /kəˈmens/

معنی: شروع کردن -آغاز شدن
مترادف: begin – start
متضاد: end – finish – terminate – conclude

Graduation will commence at ten o’clock.

مراسم فارغ التحصیلی ساعت ده شروع خواهد شد.

Bella hesitated before commencing her speech.

بِلا قبل از شروع سخنرانی اش، مکث کرد.

The discussion commenced with a report on urban affairs.

بحث با گزارشی درباره امور شهری آغاز شد.


observant – /əbˈzɜːrvənt/

معنی: مراقب – هوشیار – تیزبین – ناظر
مترادف: watchful – attentive – awake
متضاد: asleep

We were observant of the conflict between the husband and his wife.

ما ناظر مشاجره بین شوهر و همسرش بودیم.

Because Cato was observant, he was able to reveal the thief’s name.

چون کاتو هوشیار بود، توانست نام دزد را فاش کند.

Milt used his excellent vision to be observant of everything in his vicinity.

میلت بینش عالی اش را به کار برد تا ناظر مسائل اطرافش باشد.


identify – /aɪˈdentɪfaɪ/

معنی: به جا آوردن – شناختن – شناسایی کردن – تشخیص دادن
مترادف: recognize – distinguish
متضاد: forget – mistake

Numerous witnesses identified the butcher as the thief.

شاهدان زیادی قصاب را به عنوان دزد شناسایی کردند.

Mrs. Shaw was able to identify the painting as being hers.

خانم شاو توانست تشخیص دهد که نقاشی متعلق به اوست.

With only a quick glimpse, Reggie was able to identify his friend in the crowd.

رِجی با یک نگاه گذرا توانست دوستش را در میان جمعیت تشخیص دهد.


migrate – /ˈmaɪɡreɪt/

معنی: مهاجرت کردن – نقل مکان کردن

The fruit pickers migrated to wherever they could find work.

 موه چین ها به هر جایی که می توانستند کار پیدا کنند مهاجرت کردند.

Much of our population is constantly migrating to other areas of the country.

بخش اعظم جمعیت ما دائما در حال مهاجرت به مناطق دیگری از کشور هستند.

My grandfather migrated to New York from Italy fifty years ago.

پدر بزرگم پنجاه سال پیش از ایتالیا به نیویورک مهاجرت کرد.


vessel – /ˈvesəl/

معنی: کشتی – شناور – رَگ – ظرف توخالی – لوله ای که حاوی خون است
مترادف: ship – boat

The Girl Scouts were permitted a glimpse of the vessel being built when they toured the Navy Yard.

به دختران پیشاهنگ اجازه دادند هنگام بازدید از منطقه نیروی دریایی، نگاهی هم به کشتی در حال ساخت بیاندازند.

The heart pumps the blood through the vessels round the body.

قلب، خون را از میان رگها در بدن پمپاژ میکند.

Congress voted to decrease the amount of money being spent on space vessels.

کنگره رای داد تا میزان هزینه ای را که برای کشتیهای فضایی میشود، کاهش دهد.


 persist – pərˈsɪst/

معنی: سماجت کردن – اصرار کردن – پافشاری کردن – قاطعانه ادامه دادن
مترادف: carry on – persevere
متضاد: cease – conclude – finish

The humid weather persisted all summer.

هوای مرطوب در تمام طول تابستان ادامه داشت.

Would Lorraine’s weird behavior persist, we all wondered?

همه از خود پرسیدیم، آیا رفتار عجیب لورین همچنان ادامه می یابد؟

Lloyd persisted in exaggerating everything he said.

لوید اصرار بر اغراغ کردن هر چیزی که میگفت داشت.


hazy – /ˈheɪzi/

معنی: مبهم – مه آلود – پر دود – نا مشخص
مترادف: smoky – foggy – unclear
متضاد: clear

The vicinity of London is known to be hazy.

اطراف لندن به داشتن هوای مه آلود شهرت داشت.

Factories that pollute the air create hazy weather conditions.

کارخانه هایی که هوا را آلوده میکنند، شرایط آب و هوایی دود آلود را ایجاد می کنند.


gleam – /ɡliːm/

معنی: نور – نور ضعیف – درخشش – سوسو – باریکه نور
مترادف: blaze – flare – glare – light

A gleam of light shone through the prison window.

نور ضعیفی از میان پنجره زندان میتابید.

The only source of light in the cellar came in the form of a gleam through a hole in the wall.

تنها منبع روشنایی در آن زیر زمین، باریکه ای از نور بود که از سوراخ دیوار به داخل می تابید.

My grandmother gets a gleam in her eyes when she sees the twins.

وقتی مادربزرگم دوقلوها را می بیند، برقی در چشمانش پدیدار میشود.


editor – /ˈedɪtər/

معنی: ویراستار – سردبیر – کسی که نشریه ای را آماده می کند

The student was proud to be the editor of the school newspaper.

دانش آموز احساس غرور میکرد که سردبیر روزنامه مدرسه است.

It is undeniable that the magazine has gotten better since Ellis became editor.

بهتر شدن کیفیت مجله از زمانی که آلیس سردبیر شده است، غیر قابل انکار است.


لغات 504 با معنی و تلفظ

دیدگاه خودتان را ارسال کنید