آموزش واژگان انگلیسیلغات کتاب 504

درس چهاردهم 504

آموزش زبان متوسطه زبان متوسطه اول

ابتدا لغات درس چهاردهم (14) کتاب 504 واژه ضروری را در جدول زیر همراه با ترجمه و تلفظ مشاهده میکنید. در ادامه نیز هر یک از لغات درس 14 به همراه توضیح و مثال ارائه شده است.

معنی تلفظ کلمه
سرکش، یاغی /ʌnˈruːli/ unruly
رقیب /ˈraɪvəl/ rival
شدید، تند /ˈvaɪələnt/ violent
وحشیانه /ˈbruːtl/ brutal
رقیب /əˈpoʊnənt / opponent
جار و جنجال /brɒːl/ brawl
کپی کردن، تکثیر کردن /ˈduːplɪkeɪt/ duplicate
بدکار، شرور /ˈvɪʃəs/ vicious
چرخان، گردان /wɜːrlɪŋ/ whirling
شکست خورده، تو سری خور /ˈʌndərdɒːɡ/ underdog
فشاار دادن، چپاندن /θrʌst/ thrust
گیج و منگ /bɪˈwɪldərd/ bewildered

unruly – /ʌnˈruːli/

معنی: سرکش، یاغی
مترادف: disobedient – wild

Unruly behavior is prohibited at the pool.

رفتارهای خلاف مقررات در استخر ممنوع است.

When he persisted in acting unruly, Ralph was fired from his job.

وقتی رالف به نافرمانی اش ادامه داد، از کارش اخراج شد.

His unruly actions were a menace to those who were trying to work.

اعمال خلاف قانون او برای کسانی که سعی داشتند کار کنند تهدیدی بود.


rival – /ˈraɪvəl/

معنی: رقیب – حریف
مترادف: opponent – contestant

The boxer devised an attack that would help him to be victorious over his young rival.

بوکسور حمله ای را طراحی کرد که به او کمک میکرد که بر رقیب جوانش پیروز شود.

Sherry didn’t like to compete because she always thought her rival would win.

شری رقابت را دوست نداشت چون همیشه فکر میکرد که حریفش برنده میشود.

Seidman and Son decided to migrate to an area where they would have fewer rivals.

سیدمن و یان تصمیم گرفتند به جایی مهاجرت کنند که رقیبان کمتری داشته باشند.


violent – /ˈvaɪələnt/

معنی: شدید – تند – سخت – خشن
مترادف: brutal – savage – vicious

Carefully, very carefully, we approached the violent man.

بادقت، با دقت فراوان به مرد خشن نزدیک شدیم.

Violent behavior is prohibited on school grounds.

رفتارهای خشونت آمیز در محیط مدرسه ممنوع است.

Vernon had a tendency to be violent when someone angered him.

ورنون به خشونت گرایش پیدا میکرد زمانی که کسی او را عصبانی میکرد.


brutal – /ˈbruːtl/

معنی: خشن – حیوان صفت – تند – وحشی – بی رحم
مترادف: cruel – heartless

Dozens of employees quit the job because the boss was brutal to them.

ده ها کارمند کار را رها کردند چون رییس نسبت به آنها خشن بود.

The brutal track coach persisted in making the team work out all morning under the hot sun.

مربی بی رحم دو و میدانی اصرار داشت افراد تیم تمام مدت زیر آفتاب داغ تمرین کنند.

Swearing to catch the murderer, the detectives revealed* that it had been an unusually brutal, violent crime.

کارآگاهان که سوگند یاد کردند قاتل را دستگیر کنند، فاش ساختند که این یک جنایت غیر معمول، وحشایانه و خشن بوده است.


opponent – /əˈpoʊnənt /

معنی: رقیب – حریف – دشمن – مخالف
مترادف: rival – challenger – enemy

The Russian chess player underestimated his opponent and lost.

شطرنج باز روسی حریف خود را دست کم گرفت و بازی را باخت.

He was a bitter opponent of costly urban reform.

او مخالف سرسخت اصلاحات پر هزینه ی شهری بود.

Seeing his flabby opponent, Slugger was sure he would be victorious.

اسلاگر با دیدن رقیب ناتوانش مطمئن بود که پیروز میشود.


brawl – /brɒːl/

معنی: داد و بیداد کردن – نزاع و جدال کردن – جار و جنجال – کتک کاری
مترادف: fight – clash – dispute

The journalist covered all the details of the brawl in the park.

روزنامه نگار تمام جزئیات جنجال در پارک را پوشش داد.

Larry dreaded a brawl with his father over finding a job.

لاری از جار و جنجال با پدرش بر سر یافتن شغل وحشت داشت.

What started out as a polite discussion soon became a violent brawl.

آنچه به عنوان یک بحث مودبانه آغاز شد، خیلی زود به یم جدال خشن تبدیل شد.


duplicate – /ˈduːplɪkeɪt/

معنی: کپی کردن – تکثیر کردن – کپی دقیق
مترادف: copy – clone – reproduce

Elliott tried to deceive Mrs. Held by making a duplicate of my paper.

الیوت با کپی کردن از مغاله من سعی داشت خانم هلد را فریب دهد.

We duplicated the document so that everyone had a copy to study.

ما از سند کپی گرفتیم تا هر کس یک کپی برای مطالعه کردن آن داشته باشد.

The so-called expert did a mediocre job of duplicating the Van Gogh painting.

آن فرد به اصطلاح کارشناس یک کپی معمولی از نقاشی ونگوگ ارائه داد.


vicious – /ˈvɪʃəs/

معنی: شرور – خبیث – بی رحم
مترادف: violent – cruel – savage

Liza was unpopular because she was vicious to people she had just met.

لیزا محبوب نبود چون با کسانی که تازه آشنا شده بود، خبیثانه رفتار میکرد.

The vicious editor published false stories about people he disliked.

سردبیر خبیث درباره افرادی که از آنها متنفر بود، موضوعات نادرست چاپ میکرد.

Mr. Voss was reluctant to talk about his vicious brother.

آقای واس نمیخواست در مورد پسر شرور خود صحبت کند.


whirling – /wɜːrlɪŋ/

معنی: چرخیدن – چرخاندن – تاب خوردن – چرخان – گَردان
مترادف: spinning

The space vessel was whirling around before it landed on earth.

کشتی فضایی قبل از فرود آمدن بر روی زمین به هر طرف میچرخید.

As they tried to lift the bulky piano, the movers went whirling across the living room.

باربر ها زمانی که سعی کردند پیانوی سنگین را بلند کنند از این طرف به آن طرف اتاق نشیمن میچرخیدند.

Because Angelo drank too much, he commenced to feel that everything was whirling around the bar.

چون آنجلو در نوشیدن زیاده روی کرد،این احساس در او به وجود آمد که همه چیز دور سرش میچرخد.


underdog – /ˈʌndərdɒːɡ/

معنی: بازنده – توسری خور
مترادف: outsider

Minority groups complain about being the underdogs in this century.

گروه های اقلیت از اینکه در این قرن بازنده هستند شکاید دارند.

I always feel sorry for the underdog in a street fight.

همیشه دلم برای کسی که در نزاع خیابانی میبازد، میسوزد.

The Jets were identified as underdogs even though they had beaten the St. Luis Rams earlier in the season.

علی رغم اینکه تیم جت در ابتدای فصل تیم سنت لوریس رمز را شکست داده بود، بازنده شناخته شد.


thrust – /θrʌst/

معنی: پرتاب کردن – فشار دادن – به زور چپاندن
مترادف: push – force – drive

Once the jet engine was ignited, it thrust the rocket from the ground.

هنگامی که موتور جت روشن شد، موشک را از روی زمین پرتاب کرد.

He had adequate strength to thrust himself through the locked door.

آنقدر زور داشت که بتواند خودش را از در قفل شده به داخل بیندازد.

Eva was in a terrible rage when she thrust herself into the room.

وقتی اوا خودش را داخل اتاق انداخت به شدت عصبانی بود.


bewildered – /bɪˈwɪldərd/

معنی: کاملا گیج و منگ – متحیر – شکفت زده – گیج کردن – سردرگم کردن
مترادف: puzzled – confused

The lawyer was bewildered by his client’s lack of interest in the case.

وکیل بخاطر عدم اهمیت موکلش به مسئله متحیر بود.

His partner’s weird actions left Jack bewildered.

کارهای عجیب و غریب شریک جک او را متحیر کرد.

Bewildered by the sudden hazy weather, he decided not to go to the beach.

او که از مه آلود شدن هوا شگفت زده شده بود، تصمیم گرفت به ساحل نرود.


لغات 1100


سید سجاد حسنی

دبیر زبان انگلیسی با مدرک کارشناسی از دانشگاه فرهنگیان همدان. مدرس زبان انگلیسی.

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا